پــایــگــــــاه اطــــلاع رســـــانـــی هــــلال مـــــاه

www.Helalemah.ir

امروز : چهارشنبه مورخ 28 مهر 1400 هجری شمسی ، مطابق با 13 ربیع الاول 1443 هجری قمری ، مطابق با 20 اکتبر 2021 میلادی

كركس

باسمه تعالی شانه

رابطه ی قلبی من و کرکس برمیگرده به بهار سال 1374، اون موقع من دانش آموز سال چهارم دبیرستان بودم و مشغول انجام یه طرح تحقیقاتی در خصوص جمع آوری اطلاعات مربوط به گیاهان و جانواران منطقه کرکس و عکاسی از اونها با همکاری اداره کل حفاظت محیط زیست استان اصفهان بودم اون سال به همین خاطر و علاقه ام به علوم طبیعی نتونستم در چند تا از امتحانات پایان سال موفق بشم و خلاصه اینکه مردود شدم ولی این مردودی از تنبلی و بی علاقه گیم به درس نبود اتفاقا از شدت علاقم به علم و طبیعت بود و لذا برام خیلی ارزشمند بود خصوصاً حضور در کنار اونهایی که سالها در طبیعت تحقیق و پژوهش داشتند و از اساتید خوب دانشگاه بودند فرصت خوبی بود تا حض وافر برم .

خلاصه یه دستگاه جیپ و دو نفر همراه و ملزومات مورد نیاز در اختیارم بود و کارم رو شروع کردم شبها آسمون خیلی صاف و رویاییش را تا دم دمای صبح رصد میکردم و روزها دنبال حیات وحش و دشتهای پرگل و گیاه و حیات وحش طبیعی زیبای آن .

شاید به جرات بگم از جمله ی قشنگترین و زیباترین مناظری را که تاکنون دیده ام مربوط به طبیعت همون سالهای کرکس باشه و سرمنشاء عشق من به آسمون و طبیعت را میتونم در لابلای کوههای کرکس جستجو کنم

الان بالغ بر 15 سال از اون موقع میگذره و من قراره یه بار دیگه برم و از نزدیک طبیعت اونجا رو ببینم مسلماً کمبود بارندگی های این چند ساله ، تاثیرات مخرب و غیر قابل جبرانی را بر روی این منطقه اونجا گذاشته ... .

... از موقعی که تربیت بدنی پایگاه برنامه ی عزیمتمون به کرکس رو بمناسبت شهادت امام جعفر صادق ع و هفته ی دفاع مقدس برنامه ریزی و تصویب کرد تموم فكرم معطوف هماهنگی ، تحقیق و مطالعه در خصوص نحوه ی صعود و ملزومات مورد نیاز برای صعود شد چند تا جلسه ی هماهنگی با دوستان داشتیم و تذکرات لازم به همه داده شد . کارها نیز تقسیم شد مسئول تدارکات ، مسئول فرهنگی ، مسئول امداد و کمکهای اولیه ، مسئول تصویر برداری و...

بنده مسئول امداد و کمکهای اولیه بودم و لذا ملزومات مورد نیاز رو تهیه کردم . آقای محقق که واقعاً رفتار و منش بزرگوارانه داشتند به عنوان سرگروه و راهنما در خدمتشون بودیم ایشون تقریباً تمام قلل کوههای ایران را صعود کرده بودند و ضمن داشتن روحیات معنوی و آموزنده ، اطلاعات ذی قیمتی را در این باب در اختیار دوستان قرار میدادند .قسمت تربیت بدنی هم یه مقاله در خصوص نکات مربوط به تربیت بدنی در اختیار همه قرار داد .

 

آقاي محقق كه زحمات بسياري را در هدايت و صعود گروه متحمل شدند

خلاصه موعد عزیمتمون شد تعداد 25 نفر ثبت نام کرده بودندو جا برای همه در مینی بوس نبود و این انتقادی بود که باید به مسئولین ثبت نام میگرفتیم که چرا بیش از ظرفیت ثبت نام کرده اند !!؟؟

لحظه ی آخر که دیدم کمبود جا داریم تصمیم گرفتم با خودروی شخصی بیام . من و آقایان محقق و احمد خاله و مومنی با خودرو شخصی راه افتادیم و بقیه هم بصورت mp3 داخل می نی بوس نشستن .

خیلی دوست داشتم فرزندم علی آقا رو هم ببرم از دو هفته قبل از صعود خودشو آماده کرده بود زودتر از هر کس دیگری . اما هر چه با خودم فکر کردم دیدم بهتره این دفعه نبرمش شاید صعود براش یه کم سنگین باشه خلاصه با هزار تا ماچ و موچ و پنج هزارتومان راضیش کردم که دفعه ی دیگه اونو توی صعود به کرکس ببرم و انشالله این کار رو خواهم کرد .

ساعت 1:45 به سمت روستای کشه حرکت کردیم دقیقاً از دولت آباد تا محلی که پیاده شدیم 100 کیلومتر بود . در بین راه آقای محقق از تجربه هاشون میگفت و ما هم کلی ذوق کردیم .

ساعت 3:35 به ایستگاه رسیدیم و سریعاً آماده شدیم 10 دقیقه بعد ، حرکت به سمت پناهگاه رو شروع کردیم بعد از نیم ساعت حرکت و قرار گرفتن در مسیر اصلی ، بچه ها دور هم جمع شدند و یه بار دیگه هماهنگی های لازم انجام شد . آقای محقق به عنوان سرقدم و من هم در انتهای صف .

 

آخرين هماهنگي ها

 

آقاي منصور كمالي (نفر دوم از سمت راست) جانشين تربيت بدني كه واقعاً عاشقانه كارشو دوست داره و برنامه ريزي هاي مختلفي را به سرانجام رسونده .

همه ی بچه ها شور و نشاط خوبی داشتند . فضای بکر کوهستان فرصتی بود که خنده و نشاط بعضی و مشکلات و مسائل زندگی بعضیها توی ذهنشون مرور بشه کلاً فضای کوهستان مکان خوبیه برای فکر کردن .

ساعت 5 بعدازظهر به درختان گردو رسیدیم .گردوها رسیده و خوشمزه بودند و خلاصه بچه ها یه خوش و بشی با این درختها کردند و البته با رعایت حفظ محیط زیست ، فقط یکی دو تا گردو این هم برای اینکه خالی از لطف نباشه چیدند و اصلاً چیزی اضافه تر نچیدند ....!!! (البته اینو به کنایه گفتم)

 

از درختان گردو تا پناهگاه ، شیب کوه زیادتر میشد و اکسیژن رقیق تر . به همین نسبت، نفسهامون تندتر و تند تر و قلبها محکمتر خودشون رو میفشردند تا خون رسانی بیشتری کنند .

دیگه کمتر کسی با کسی صحبت میکرد . سکوت بود و سکوت و صعود بود و صعود .

 

حاج مهدی که اون اول کار، همچین جلو افتاده بود که ما ترسیدیم دوساعته برسه قله و براش پیغام دادیم که صبر کنه تا ماها بهش برسیم ...حالا افتاده بود نفر آخر ... .

هوا گرگ و میش بود و دیگه باید چراغهای هدلایتمون رو روشن میکردیم دو تا داداشای حاج مهدی هم مثل پروانه دورش میچرخیدن تا در صورت لزوم بهش کمک کنن هر چی بهشون گفتم شما با بچه ها برید من با حاج مهدی میام اونا قبول نمیکردن و این همبستگی شون برام جالب و درس آموز بود .

 

کم کم فاصله مون از بچه ها زیاد شد و از چشممون ناپدید شدند هوا تاریک شده بود و ستاره ها و نوار کهکشان بخوبی خودنمایی میکرد پشت سرمون صورت فلکی عقرب و قوس به صورت بسیار باشکوهی دیده میشدند سحابی ها و خوشه های ستاره اي همسایه ی این دو صورت فلکی به خوبی دیده میشدند و در بالای سرمون نیز غوغایی از ستاره ها بود.

دلم نمیومد چراغ هدلایت رو روشن کنم سرم بالا بود و داشتم توی ذهنم مثل نرم افزارهای نجومی بر روی مکان قرارگیری اجرام مسیه زوم میکردم و لذت میبردم .

حاج مهدی هر چند متری می نشست و استراحت ميكرد... حالت کوه زدگی گرفته بود . چند تا خرما و چند تا نبات خورد تا حالش بهتر بشه تصمیم گرفتیم همونجا نمازمون رو بخونیم پیدا کردن جای صاف برای نماز خوندن اون هم در اون مسیر پر از سنگ و ناهمواري سخت بود اما...

دوباره راه افتادیم ساعت 8:10 شب به پناهگاه رسیدیم بچه ها شام خودشونو خورده بودند ... .

 

راستی اینو نگفتم که در این برنامه ، سعی کردیم دوستانمونو به "زندگی در شرایط سخت عادت" بدیم دوتا دونه نون و یه دونه اولویه و یه دونه ظرف عسل تنها چیزی بود که به دوستان داده شد آب و بقیه ملزومات به عهده ی خودشون بود .

خلاصه رسیدیم به پناهگاه ، چشمه آبی کنار پناهگاه و آبی سرد و گوارا .

ساختمان پناهگاه بسیار زیبا و جادار بود و سرویسهای بهداشتی مناسبی داشت . مشغول احوالپرسی با بچه ها شدم ...

 

آقاي عليرضا كريمي بازار سياه دآورده بود هر دونه چاي را پونصد تومان ميفروخت (البته با شوخي) . نفر سمت چپ آقاي احمدرضا رحيمي عكاس گروه

همونجور كه داشتم با بچه ها صحبت ميكردم یه دفعه لرز عجیبی تمام بدنم رو گرفت که دندونهام بهم میخورد هیچی به روی خودم نیووردم به آرومی رفتم کیسه خوابمو پهن کردم و رفتم داخلش شدت لرزم بیشتر شد و فکر اینکه نتونم فردا صبح به قله صعود کنم اذیتم میکرد .

 همونجور که میلرزیدم خوابم برد ساعت 11:20 شب بیدار شدم تاسرمو از کیسه خواب بیرون اوردم دوستانی که دور وبرم بودند یه نفسی کشیدند و گفتند وای ی ی ی ی که تو چقدر خروپف میکنی این کیسه خوابت مثل فیلم تام و جری بالا و پایین میرفت و ... هی بهم میخندیدند منم زدم زیر همه چیز ... گفتم اصلاً سابقه نداره که من خروپف کنم (البته این موضوع رو یواشکی بگم که خانومم و علی آقا هم مکرراً گفته بود که شبها خیلی با خروپفت آوازه خوانی میکنی و چون دیدند من زیر بار نمیرم یه شب که خواب بودم يه برنامه ي مستند از خروپفم تهيه كردند و با همکاری علی آقا این فایل صوتی رو از من ضبط کردن که میتونید از اینجــــا دانلود کنید و لذت ببرین و بعدش بزارید روی زنگ موبایلتون ...جزو صداهای ماندگاره) .

تصمیم داشتم برم رصد  آسمون ... . اما حالم خوب نبود در هر صورت ، لباسهایی که همراه داشتم رو پوشیدم و رفتم بیرون ... هوا سرد بود یه ساعتی رو رصد کردم  آسمون بسيار زيبا ... موقعیت ستاره ی قطبی خیلی زیبا و درست بر روی ارتفاع مشرف به پناهگاه بود و جون میداد یه عکس با بک گراند کوه کرکس و ستاره های دور قطبی بگیرم .اما واقعاً حالم مساعد نبود و لذا منصرف شدم .

برگشتم پناهگاه فقط آقاصادق بیدار بود و بقیه خواب .

دوباره رفتم داخل کیسه خواب ... فوری خوابم برد دوشب قبل از کوهنوردی را خیلی خوب نخوابیده بودم لذا بدنم شدیداً ضعیف بود .

خوابم برد اما ظاهراً دوباره موضوع خروپف ها شروع شد و از بس زیاد بود احمد عمو که کنار من خوابیده بود هی نیم ساعت نیم ساعت منو بیدار میکرد و میگفت: پاشو نماز بخون من بیچاره و خسته هم كه فكر ميكردم صبح شده، بیدار میشدم و اونا از فرصت استفاده میکردن و میخوابیدن .

خلاصه جاتون خالی... شبی رو به صبح رسوندیم . طرف چپ من احمد عمو بود و طرف راست من احمد خاله ... اونا گرم خواب بودن و هربار یکی از اون طرف و یکی از این طرف با پاهاشون میزدن بمن و حسابی خواب رو از کله ی ما پروندند ... به قول اهل لاف و لوف دهنمون سرویس شد .

راستی این چند نکته ی جالب رو هم اونجا دیدم که براتون تعریف میکنم :

یه نفر با دوچرخه و دو سه تا کوله از اصفهان راه افتاده بود و همپای ما و دوچرخه به دست تا پناهگاه اومد !! شاید گفتن این حرف آسون باشه ولی در عمل کار بسیار سختیه و ما شاید صد متر رو هم نتونیم این کار را بکنیم .

 

ايشون از اصفهان تا پناهگاه را با دوچرخه طي كرد...

در این برنامه به چند نفر بالای پنجاه سال برخورد کرده بودم که یکی از اونها 33 مرتبه به قله ی دماوند رفته بود و 17 مرتبه ی اون رو یک روزه صعود کرده بود ایشون همه ی ارتفاعات کشور را صعود کرده بود .

دیگری تا نزدیکیهای اورست رفته بود و موضوع بعدی خانمی بود که هر ماه تنهایی میاد تا قله ی کرکس !!

ساعت 5:20 دقیقه همه رو بیدار کردیم نماز خوندیم و ساعت 5:35 صعود به سمت قله آغاز شد خلاصه من انرژی زیادی نداشتم و به سختی بالا میرفتم هنوز میلرزیدم حاج مهدی و آقا رضا يزداني هم به سختی بالا میرفتند و من هم بهونه ی اونا رو گرفته بودم و میگفتم : پاشید باید بالا بیایین . بچه ها هم فهمیده بودن من دست کمی از اونا ندارم .

 

صعود بصورت منظم و با برنامه و همكاري بسيار عالي دوستان

 آقا صادق که مسئول تدارکات بود کوله ی سنگینی داشت چون چند تا بسته پنیر و خرما را برای صبحانه ی روی قله حمل میکرد ، کوله ی یزدانی رو هم گرفت و کوله ی من رو هم علی آقا زحمت کشید و عصای کوهنوردیشو به من داد  که واقعاً کمکم کرد .

تصمیم گرفتم من زودتر حرکت کنم و چند نفر از دوستان که عقب بودند یواش یواش به ما برسند .

از دوستان جدا شدم ... تا قله سیصد متر راه مونده بود اما قله هنوز دیده نمیشد قله ی کرکس یه جوریه که وقتی به حدود صد متری اون میرسی میتونی قله رو ببيني .

قدمهام کوتاه کوتاه و نفسهام سنگین ... توی اون سکوت انگار صدای قلبمو میشنیدم . آقا سعیدطغياني 150 متری قله نشسته بود و رنگش مثل ماست پریده ... داشت استراحت میکرد چند تا دنده خرما بهش دادم و ازش خداحافظی کردم .

 

آقا سعيدطغياني عجب پسته هايي را بهمون داد كه هنوز مزش زير زبونمونه

کم کم صدای شادی بچه ها که روی قله بودند را میشنیدم . به امام صادق علیه السلام توسل برداشتم و به هر جون کندنی بود ساعت 7:45 پاهام قله رو لمس کرد . خیلی دوست داشتم گریه کنم اما شرایط خوشحالی بچه ها اجازه ی این کار رو به من نداد .

فضای قله بسیار زیبا بود یکی از قشنگترین صحنه های زندگی رو میشه اون بالاها دید . همه ی بچه ها به بالای قله رسیدن .

 

نیم ساعتی روی قله موندیم و چند عکس یادگاری و بعد صبحانه ...

 

عكس دسته جمعي گروه

 

آقا مهران يه نيم كيلو كرم ضد آفتاب ريخته بود رو سرش و فكر ميكرد اومده اورست !!

 

آقايان احمد خاله و مومني دو دوست خوب و باصفا ضمناً اينو يواشكي بگم آقاي مومني داره ايشالله  يه خطاط ميشه

   

دو نفري كه خيلي زحمت كشيدند آقاي صادق مسئول تداركات گروه كه خيلي صبوره و علي آقا كه تازه دوماده و  خيلي هم آرماني و با صفا.

 

نماز شكر بر روي قله ، البته يه تعدادي نميدونم چطوري با اين كلاه  پيشونيشون ميرسيد به زمين !! البته اسمشو نميگيم همتون ميدونيد مسئول فرهنگي رو ميگم

 

اينم يكي از  كوهنوردهاي جهاني تاكنون چندين بار قله ي اورست رو فتح كرده البته توي خواب .

آقا رضا یزدانی یه گوشه دراز کشیده بود باهاش صحبت کردم تازه فهمیدم ایشون چند ماهیه پاهاش رو که شکسته بوده و پیچ و مهره كرده بودند را از گچ درآورده و ... . بهش انتقاد کردم که چرا توی جلسه ی توجیهی که من گفتم اگه بیماری یا مشکلی دارید بگید موضوع را مطرح نکرده ؟ !

 

جنازه ي آقا رضا يزداني كه خودشو تا قله كشوند و همونجا افقي شد

خلاصه راه افتادیم که برگردیم هنوز 40 دقیقه ای راه برگشت رو نرفته بودیم که آقای علیرضا کمالی شاه دوماد 3 روزه منو صدا زد و گفت خودتو برسون که مصدوم داریم .

 

اينم آقا عليرضا كمالي تازه سه روز از مراسم عروسيشون گذشته . بهش تبريك ميگم

رفتم دیدم ای داد و بیدادآقا رضا یزدانی داره از شدت درد گریه میکنه و هی میگفت : پاااام ، پاااام ... . پاهاش رو معاینه کردم دیدم نشکسته اما ظاهراً درد عجیبی داشت . دو تا قرص یکی شل کننده ی عظلات و یکی هم مسکن بهش دادم .

عضله هاش گرفته بود اما چون نمیتونست تکونش بده مجبور شدیم آتل ببندیم و بصورت شیفتی و با روشهای مختلف امداد و نجات ، منتقلش کنیم پایین .

 

کار بسیار سختی بود و دوستان خیلی اذیت شدند .

 

انجام اعمال شاقه در ارتفاعات بيش از 3000 متري

 خودم خیلی تشنه بودم از طرفی فضای حاکم نیاز به یه سری خنده و نشاط داشت ، شروع کردیم به لطیفه تعریف کردن تا هم آقا رضا درد پاش یادش بره و هم کمی انرژی مثبت به بچه ها تزریق بشه . منم هر پنج دیقه میگفتم آب بدید به آقا رضا . دوستان فداکار هم فوراً بطریهاشون را نثار ایشون میکردند و من هم اول یه قلپ آب میخوردم و بعد میدادم به یزدانی و خلاصه اینکه این موضوع شده بود یه سوژه برای خنده ی بچه ها .

به هر جون کندنی بود رسیدیم به پناهگاه نیم ساعت استراحت و بعد دوباره راه افتادیم . توي پناهگاه براي همه ي بچه ها حكم صعود به قله كركس را كه نماينده ي فدراسيون كوهنوردي صادر ميكرد را گرفتيم .

در بین راه چند نفر پزشک که کوهنورد بودند به ما برخورد کردند و آقارضا را معاینه و بعد از یه ربع انجام معاینات بلندش کردند و آقا رضا هم کمی لنگ لنگان اما خیلی با نشاط به سمت پایین اومد . آقا رضا کمالی هم دست کمی از یزدانی نداشت .

 

آقا رضا كمالي از دوستان صميمي و با نشاط كه لحظات خوب و مفرحي را خلق ميكرد همه بچه هاي مسجد اونو خيلي دوست دارند

 

از سمت چپ : آقايان محمد رحيمي (مسئول نيروي انساني) ، محقق (سرگروه)، آقا صادق (مسئول تداركات) و رمضانيان

سرتون رو درد نیاورم ما چند نفر که با ماشین شخصی اومده بودیم از بچه ها خداحافظی کردیم وجدا شدیم ... حالا بمانه که این مینی بوس رفته بود و توی یه کوچه گیر کرده بود و چه درد سرها ... .

 

اينم از ابتكارات آقاي  راننده ماشين در عرض يه كوچه گير كرد

... خلاصه رسیدیم به ماشین ، همینکه نشستم توی ماشین و استارت زدم دیدم یه پیام اومد روی تلفن همراه وقتی اونو باز کردم دیدم نوشته :

 صعود به قله ی 3895 متری کرکس توسط بسیجیان پایگاه مقاومت بسیــج شهید صدوقی مسجد امام زمان دولت آباد

تقدیم به اقا امام زمان (عج)

امام جعفر صادق (ع)

و شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی

در پايان لازم ميدانم از زحمات همه دوستان عزيز در تربيت بدني پايگاه بسيج ، آقاي محقق كه بزرگوارانه همه ي گروه را رهبري و هدايت كردند و دوست و استاد شفيقم آقاي عليرضا بوژمهراني كه اطلاعات ذيقيمتي را در حوزه ي كوهنوردي و صعود به كركس در اختيارم كذاردند صميمانه تقدير و تشكر نمايم .

 

 

;

استفاده از مطالب فقط برای مقاصد غیرتجاری و با ذکر منبع بلامانع است. کلیه حقوق این سایت متعلق به تیم برنامه نویسی آویسا می‌باشد .